X
تبلیغات
رایتل
شدن
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1382
م ر ی م پرپر !

چند روزی است ، هر تکه ی من به راه خود می رود ...  اسکیزوفرنی م ر ی م  بیش از هر زمان دیگری عود کرده است .....   این من هزار پاره ، سوداهای بسیار دارد ....  کتاب می نویسد و می خواند ..... دوست می دارد و متنفر می شود ..... وب لاگ می نویسد و باز خورد می دهد .....  آشفته است ،  غمگین و حتی می ترسد و با این همه می خندد ....  م ر ی م  در برابر همه ی مریم ها می ایستد .. طغیان می کند و ویران می کند .... ذهن واگرای من  این روزها  سر ناسازگاری دارد .... به هر کجا می خواهد می رود .....

تصویر لحظاتی از  م ر ی م

*دوستی پرسید : تو می ترسی ؟ 
و من می ترسم … آری ، از حضور بی وقفه ی تو …. از مهربانی بی دریغت …. از جوشش این همه احساس …. از صداقتت… از تکرار دور باطل درد و رنج …. از قصه ی بی سرانجام ….. و بیشتر از همه از باور خود می ترسم …..
- این همه ترس را از کجا آورده ای ؟
از چه بگویم ..... به گذشته هایی دور باز می گردم و خاطره هایی رنگ باخته دوباره زنده می شود و می گویم از دیگری که تاب مرا نیاورد …..از خودم که روزی مثل تو بودم …..دیوانه وار عاشق … بی پروا و جسور …مهربان و بی دریغ …. آری ، روزی من هم مثل تو بودم …..
و حالا تو هم مثل دیگری …..؟
شاید …. دیگری حضور پر حجم مرا تاب نیاورد …… گم شد در باور من ….. در هزار توی من سیراب شد از من ….. و من ناتمام از حضور او ….آری ، این همه ترس را دیگری به من هدیه داد و رفت …..
او، می ترسید و من امروز می ترسم از ترس خویش ……

*در میان کتاب ها گم شدم ..... فیش هایم را پیدا نمی کنم ..... روی هر کاغذی ، ردی  گذاشتم و قرار است از همه ی اینها پایان نامه بنویسم ... می نویسم ....اما ، راضی ام نمی کند .... هیچ وقت راضی نبوده ام ..... باز هم کم است ..... همیشه چیزی کم است ..... می نویسم اما ......

* تو می آیی ، مثل همیشه بی خبر .... چه قدر  بوی عطرت را ، این حضور لطیف و سبکت را دوست می دارم ..... منتظرم تا نامه های  بعدی ات را بخوانم و این بار انتظارم را پاسخ می گویی ..... و من چه قدر این نگاه تو و چشمهای وحشی ات را دوست دارم ..... باز هم بنویس .....

* به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
..........
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 192399


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها