طاعون روزمرگی( ۱)

گویند روزی پیام آوری از گوشه ای از زمین همراه با پیام آورانی دیگر بر سفینه ی شدن سوار شدند،  در فضاهای گوناگون  گشتند تا پیامی را برای خود بیابند…. گر چه هر لحظه در ادامه ی راه تردید می کردند اما از تجربه ی شدن باز نایستادند … هر یک ماجرایی متفاوت را تجربه می کرد ، از این رو هریک پیامی داشت تا روایت کند …روایتهایی شنیدنی از داستان زندگی ….هر لحظه آغاز روایتی دیگر بود …. گر چه برخی اتفاقات تکرار می شدند اما روایت آنها تکرار نمی شد ….هر لحظه نقطه ی عطفی بود برای داستان زندگی..پیام آوران هر لحظه روایتی تازه داشتند... هر لحظه به رنگی میشدند ...
به شکلی دیگر …چون ماده ای بی شکل ، از قید هر بودی آزاد …از این رو هر چه می خواستند
می شدند. ….