معشوقه ی پینوکیو

ساعتها رقصید و بازی کرد تا وقت خاموشی رسید . گر چه از بازی خسته نبود اما به ناچار چشمها را به روی هم گذاشت و به دیدار پیرمرد درمانده رفت . با صدای عرعر خرها از خواب برخاست و جست و خیز کنان به سوی میدان تفریح رفت. نه فقط اثری از چرخ و فلکها نبود که در جای جای شهر دراز گوش ها خوابیده بودند. ترسید که مبادا او هم به سرنوشت خری گرفتار شود ، یاد پیرمرد مهربان استخوانهای چوبی اش را می فشرد ، دلش برای آن کلبه ی کوچک چوبی و دستهای پینه بسته ی خالق تنگ شده بود . نگاه درمانده ی خرها مو بر اندامش راست می کرد . عطای شهر را به لقایش بخشید و از آنجا گریخت به میان جنگلی ترسناک . صدای جغد و سیاهی شب خواب را از چشمانش می ربود . با دلی پرامید راهی می جست تا بگریزد به آ‌غوش مهربان ترین پدر .در میان جنگل آشوبناک ،زندگی را لمس  می کرد نه انگونه که در کتابها می نویسند که با تک تک سلولهای وجودش مزه ی درد و لذت را می چشید.در میان کوره راه ها تنها دل مهربان و خلوص کودکانه به فریادش می رسید.آن قدر رفت و رفت تا سرانجام دروازه ی شهر واقعیت بر او نمایان شد  ، همان جا که پیرمرد بی صبرانه انتظار فرزند را می کشید .