X
تبلیغات
رایتل
شدن
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1383
پیر شدن و ترس از مرگ !
آخرین امتحان دوره ی کارشناسی ارشد رو هم دادم ....اما ....نمی دانم چرا خوشحال نیستم ....شاید چون هنوز راهی مانده تا اینکه از اینجا خلاص شوی و شاید هم سخت ترین تکه ی راه مانده باشد ....امروز در مقایسه با دو سال پیش ، شاید به دانشم چیزی اضافه نشده باشد ...اما دو نکته ی مهم را از این سرخوردگی تحصیلی یاد گرفتم ...اولین این که واقع بین باشم و دوم این که از این کمال گرایی خود را آزاد کنم !!همه چیز را در بهترین وضعیت خواستن و همیشه بهترین بودن ممکن نیست .... می دانم که تعدادی از دوستان قدیم می آیند و می گویند ، کمی دیر رسیدی جانا!!ما خیلی وقت پیش این رو فهمیده بودیم !!اما به آن دوستان قدیمی باید بگویم که بسیاری از وقتها ، خود را بالاتر از دیگران دیده اند و این نکته ای است که باید روزی یاد بگیرند که هیچ دو نفری در جهان تجربه هایی مشابه دیگری ندارد!شاید نتایج شبیه هم باشد اما عمق تجربه ها و چگونگی ادراک و تفسیر هر کس متفاوت است ..... امروز ، در مقایسه با دو سال پیش ، کلی پیرتر شده ام ...دیگر آن دخترک پر جنب و جوش که با دو سوت تا نوک قله می رفت ، نیستم !!حالا که کوه می روم ، آهسته و کوتاه قدم بر می دارم ، مهم نیست تا قله بروم ، اما دلم می خواهد آرام آرام طعم لحظه ها را بچشم ....امروز ، مرگ را چیزی فراسوی حال و متعلق به آینده نمی دانم ...که در همین نزدیکی ها پرسه می زند و احساس می کنم دیگر وقتی برای هدر رفتن نمانده !! برای از این شاخه به آن شاخه پریدن ها و چریدن های مداوم.....اما ، از سوی دیگر ، تعلق خاطرم به این دنیا و آدمهایش بیشتر شده ...شاید دل نازک تر شده باشم ...تحمل جدایی پیشترها برایم ساده تر بود ، اما ، حالا ، با بودن تو ، جدایی دیوانه کننده است ....حضور تو ، بودن را معنا می کند نه فقط بودن با تو ، با همه ی آنهایی که دوستشان دارم ، انگار تو مرا از لاکم بیرون کشیده ای !!.....این روزها .............نمی دانم ، شاید دوباره وقت پوست انداختن است که این اسکیزوفرنی و مالیخولیا به سراغم آمده .....شاید هم از نشانه های پیری است !!...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 192374


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها