X
تبلیغات
رایتل
شدن
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1383

سردم است اینجا .سرمای هوا مغز استخوان را می سوزاند...هوهوی باد و خش خش برگها سکوت شب تاریک را می شکنند...در این شب بی مهتاب ،چشمانم هیچ نمی بیند جز سیاهی... کالبد تهی از منم کرخت و بیحس در گوشه ی این ناکجاآباد افتاده است ...در رگهایم نه زندگی که مرگ جاری است ... مدتهاست که خورشید و ماه از قلمروی من هجرت کرده اند ...سالهاست که منتظرش  هستم ...تا این تهیای درونم را سرشار کند ...شاید خورشید را با خود بیاورد و نور را ... شاید روزی بیاید ،رنگ بردارد و روی تنهایی من نقشه ی مرغی بکشد ...آیا ناجی خواهد آمد ؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 192374


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها